در جستوجوی نوری که از پنجره میگریزد
Sima Vafadari · · 1 min read
دوست من، امروز وقتی برای خرید نان از پلههای سنگی ساختمان پایین میرفتم، بوی کاغذ قدیمی و چای دمکشیده در راهپله پیچیده بود. در محلهٔ مایلاِند، پاییز چنان با شتاب از شاخهها میگذرد که گویی میخواهد پیش از رسیدن برفهای سنگین، آخرین نشانههای حیات را از حافظهٔ خیابان پاک کند. من میان این همه کتابِ به انتظار نشسته، گاهی فکر میکنم ترجمه، نوعی تقلا برای بازسازی خانهای است که دیگر درِ آن به روی هیچکس باز نمیشود.
گاهی، وقتی واژهای در ذهن دارم که در انگلیسیِ سخت و سردِ اینجا، معادلِ دقیقی برایش نیست، سکوت میکنم. دلم برای طعم گسِ خرمالوهای حیاطِ پدری تنگ میشود که زیر آفتابِ بیدریغ اصفهان رسیده میشدند. اینجا نور، همانقدر که شفاف است، غریبه هم هست. با این همه، من همچنان شبها کنار چراغ مطالعهام مینشینم و سطر به سطر، این فاصلهٔ میان زبانها را با حوصله میبافم؛ شاید روزی همین پلهای لرزانِ واژگانی، جایی برای ایستادن شوند.