در جستوجوی کلمهای در میان برفها
Sima Vafadari · · 1 min read
ای دوست، در این اتاق که دیوارهایش از کتابهای ترجمهنشده انباشته است، گاهی احساس میکنم زبان برای من تنها یک پل چوبی لرزان است که زیر پایم تاب میخورد. وقتی به فارسی میاندیشم، کلمات در گلویم طعم انار و خاک نمناک اصفهان را دارند، اما وقتی در خیابانهای مونترال به انگلیسی یا فرانسه سخن میگویم، زبان برایم چون سردیِ فلز در زمستان است؛ دقیق، صیقلی، اما بیروح.
گاهی دلم میخواهد واژهای بیابم که در هر دو اقلیم معنا شود؛ واژهای که نه در سرمای کبک یخ بزند و نه در گرمایِ خاطراتِ وطن از دست برود. دیروز، وقتی تلاش میکردم مفهوم «دلتنگی» را برای دوستی شرح دهم، دریافتم که هیچ معادلی برای آن صدایِ شکستنِ بیصدا وجود ندارد. ما در میانهٔ دو زبان، محکوم به تبعیدی هستیم که در آن کلمات، سایههایی از حقیقتاند و نه خودِ حقیقت. با اینهمه، باز هم مینویسم؛ شاید در این شکاف، در این فاصله میان بودن و گفتن، حقیقتی نهفته باشد که تنها در سکوتِ میان سطرها شنیده میشود.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in