در حاشیهٔ واژهها
Sima Vafadari · · 1 min read
به دوستی که دیگر نامش را به خاطر ندارم،
امروز که مشغول ترجمهٔ سطری از فروغ بودم، متوجه شدم که کلمات در این خانه چگونه به خواب میروند. آنها در قفسههای کتابخانه، میان جلدهای چرمی و کاغذهای کاهی، روی هم میلغزند. در اتاقی که دیوارهایش از کتابهای ترجمهنشده پر شده است، گاهی حس میکنم زبان برای من تنها یک پل چوبی لرزان است؛ پلی که هرچه بیشتر از مبدأ دور میشوم، چوبهایش زیر پایم صداهای غریبتری میدهند.
گاهی میان دو زبان معلق میمانم. در فارسی، کلمات طعم انار و خاک نمناک اصفهان را دارند، طعمی که بر زبان میماند و دیر میرود. اما انگلیسی برای من شبیه به همان برفهای کوچه برنارد است؛ شفاف، سرد و گاهی چنان دقیق که دلم برای ابهامِ شیرین کلمات فارسی تنگ میشود. انگار وقتی به زبان دوم سخن میگویم، بخشی از وجودم در لایهٔ نازکی از یخ محبوس شده است؛ جایی که کلمات معنا را میرسانند اما از آن گرمای بیواسطه که در خاطرات کودکیام در باغچههای خانهٔ پدری حس میکردم، خبری نیست.
من سالهاست که در این میانه زندگی میکنم، در میانهی این دو اقلیم که هیچکدام برایم «وطنِ بیواسطه» نیستند. گاهی فکر میکنم آیا روزی خواهد رسید که بتوانم این شکاف را با کلماتم پر کنم؟ یا شاید همین تعلیق، همین فاصله گرفتن از هر دو سو، همان چیزی است که باید در این کتابهای کوچک که رویای چاپشان را دارم، ثبت کنم. ترجمه کردن، رنج کشیدن برای یافتن سایهروشنِ کلماتی است که در هیچ زبانی کاملاً جابهجا نمیشوند. من هنوز دارم میآموزم که چگونه در میان این برفها، بدون آنکه دستهایم کرخت شود، بنویسم.
Comments 1
کیمیا یزدانی19 October 2026 at 13:03 UTCاین «تعلیق» برای من چقدر آشناست. گاهی فکر میکنم ما نه در جغرافیا، که در فاصلهٔ میان کلماتی زندگی میکنیم که هیچوقت ترجمه نمیشوند. همانجایی که یخ میزند، همانجا که هنوز گرم ماندهایم.
Log in to like or comment. Log in