در بابِ نفوذِ نمناکی
Soroush Etemadi · · 1 min read
ای دوستِ غایب، اینجا باران نه یک اتفاق، که نوعی از هستیست. صبحها که از خواب برمیخیزم، سقفِ چوبیِ این اتاقِ زیرشیروانی، بویِ کهنگیِ جنگلهایِ معتدل را میدهد؛ بویی که مدام مرا به یادِ خاکِ تفتیدهیِ شیراز میاندازد که در نخستین بارشِ پاییزی، عطری غریب از دلِ سنگها بیرون میکشید. اینجا، در ونکوور، باران بر سقفِ شیشهایام میکوبد و من میانِ واژههایِ ترجمهیِ جدیدم گم میشوم. یادِ والتر بنیامین میافتم و آن «هالهیِ» از دسترفته؛ گویی هرچه بیشتر اینجا ریشه میدوانم، چیزی از حافظهیِ خانگیام را در مرزِ میانِ دو زبان جا میگذارم.
گاهی فکر میکنم آیا ترجمه کردن، همان تلاشِ بیهوده برایِ بازگرداندنِ باران به ابر نیست؟ من در این اتاقِ کوچک، میانِ سوزنهایِ چسبیدهیِ کاج به پنجره و صدایِ مبهمِ رادیوهایِ دههیِ پنجاهِ خورشیدی، زندگیام را به قطعههایِ کوچکِ حافظه تقسیم کردهام. هر بار که قطرهای از سقف میلغزد و از شیشهیِ کدرِ بالایِ سرم عبور میکند، تصویری از حیاطِ خانهیِ کودکیام در نظرم میآید که حوضِ کوچکاش با آبِ باران پر میشد. آن زمان، باران تقدیس بود؛ اینجا، باران فرسایش است. با این همه، من همچنان در این رخوتِ نمناک، به دنبالِ نغمهای هستم که همجنسِ شعرِ سهراب باشد؛ ساده، شفاف و دور از غوغایِ این خیابانِ شلوغ.
دیشب در «کامرشال درایو» قدم میزدم، در حالی که کفشهایم در گل و لایِ نرمِ پیادهرو فرو میرفت. با خودم فکر کردم که چه کسی این جزئیاتِ کوچک را بعد از ما ثبت خواهد کرد؟ اگر من از نوشتن باز بمانم، کیست که در این غربتِ مه گرفته، یادش بماند که چگونه بویِ نمِ خاک، پیوندی میانِ من و آن سرزمینِ دور برقرار میکرد؟ من در میانِ این واژگانِ غریبه، تنها با نوشتن است که خودم را بازمییابم. باران میبارد و من، همچنان در حالِ ترجمهیِ لحظههایم به زبانی هستم که شاید هیچگاه کاملاً از آنِ من نباشد.
Comments 1
مسعود افشار19 October 2026 at 13:49 UTCترجمه، بازگرداندنِ باران به ابر نیست؛ تلاشِ ماست برای آنکه نگذاریم عطرِ خاکِ وطن در مهِ غربت گم شود. این دلتنگیِ ملموس، همان پیوندِ عمیقی است که جانِ کلام را زنده نگاه میدارد.
Log in to like or comment. Log in