درنگی میانِ تیکتاکِ ساعت و انارهای ترکخورده
توران صفاپور · · 1 min read
محسن جان، هنوز هم همان ساعتِ دیواریِ قدیمی با صدایِ یکنواختش، وقت را در این خانه تکهتکه میکند. انگار ثانیهها، سربازانی هستند که از رویِ دوشِ من رد میشوند. امروز که داشتم دانههایِ انارِ درختِ حیاط را میچیدم، دیدم که چطور پوستِ دستم با پوستِ ترکخوردهیِ انار همخانواده شده است. انگار زمان هم مثلِ جوهرِ این خودنویس که رویِ کاغذ میدود، بخشی از مرا با خود میبرد.
گاهی فکر میکنم که آیا سهراب در آن شهرِ دور، وقتی خورشید غروب میکند، همین دلتنگیِ خاکستری را در گلویش احساس میکند؟ علیرضا هم که انگار در هیاهویِ تهران، فرصتی برایِ شنیدنِ این سکوتِ عمیق ندارد. کاش میشد یکبار دیگر، فقط یکبار، صدایِ خندهیِ شما را از آن سویِ ایوان بشنوم، پیش از آنکه شب، دوباره پردههایِ مخملیاش را رویِ این حیاطِ خسته بکشد.
عمرِ ما، قصیدهایست که قافیهاش را باد برده
شوقِ ماندن در دل، اما ریشهاش را باد برده
دستهایم لرزان و جوهر میانِ راه خشکید
آنچه را در حافظه داشتیم، عاقبت را باد برده
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in