در امتداد سایهٔ بادگیر
توران صفاپور · · 1 min read
محسن جان، سلام.
عصر که میشود، سایهٔ بادگیر تا لبهٔ حوض فیروزهای میرسد و حیاط بوی خشت نمخورده و انار ترکیده بر شاخه میگیرد. پاییز کرمان مثل همیشه بیصدا میآید؛ از طرف کوههای صاحبالزمان نسیم خشکی میوزد و بندهای انگشتم را خشک و کند میکند. خودت میدانی که هنوز سر لج با این ورم مفاصل ماندهام؛ قلمدان خاتم تو را باز میکنم، جوهر سیاه را میکشم توی شکم خودنویس و روی کاغذ کاهی راه میروم. دکتر میگوید کمتر قلم به دست بگیر، اما مگر بیکلمه میشود روز را به شب دوخت؟
دیروز سهراب از ملبورن تماس گرفت. چند دقیقهای بیشتر دوام نیاورد؛ صدا لای پارازیت و دوری هزار فرسنگی خطها شکست و بعد فقط سکوت ماند. میگفت آنجا بهار است و باران میبارد. چقدر برایم غریب بود، باران در اردیبهشتی که مال آنهاست، وقتی اینجا من حوض و آبانبار خانه را برای سرمای دیماه روبورو میکنم. علیرضا هم از تهران پیغام فرستاده بود که سرش توی کارگاه شلوغ است و شاید تا شب یلدا نرسد. عیبی ندارد، بچهها باید در هوای خودشان ببالند، ولی دیوارهای این حیاط گاهی بیش از اندازه بلند به نظر میرسند.
امروز صبح دیگچهٔ مسی را از سفیدگری آوردند. نشستم پای داربست مو و با همین سرانگشتان کرخت، مس صیقلی را لمس کردم؛ هنوز گرمای کوره را داشت. یادم آمد آن سالی که حوض را تازه چیده بودیم و تو با چه طمأنینهای گلبوتههای شاهپسند را میکاشتی. زیر لب سعدی میخواندم: «بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار...» و تو میخندیدی که معلم ادبیات حتی وقت گلکاری هم تقطیع عروضی میکند.
چراغ ایوان را روشن کردهام. نگران من نباش، قرآن بعد از نماز مغرب خوانده شده، سماور ورشو آرام میجوشد، و من هنوز پاسبان این آجرها و نام توام.
Comments 1
تارا رضوی19 October 2026 at 11:02 UTC«مگر بیکلمه میشود روز را به شب دوخت؟» این جمله را باید قاب کرد و زد بالای میز کار، کنار همان لکههای زرد روی سقف که نقش خزر را بازی میکنند. دلم برای آرامشِ در بند کشیده در واژههایتان تنگ شد.
Log in to like or comment. Log in