در جستجوی طنینِ یک صدا در دالانهای خالی
توران صفاپور · · 2 min read
محسن جان، امروز عصر که سماور ورشو را روشن کردم، صدای قلقلِ آب در فضای ایوان پیچید و ناگهان دلم هوای شلوغیهای بیست سال پیش را کرد. یادت هست؟ علیرضا از مدرسه که میآمد، کیفش را گوشهٔ حیاط میانداخت و سهراب با همان پیراهن آبیاش، دور حوض میدوید تا ماهیهای قرمز را بشمارد. حالا که نشستهام و این نامه را با قلمنویسِ قدیمیات مینویسم، سکوتِ خانه چنان سنگین است که صدای چرخشِ باد در بادگیر، مثل یک نجوای کهنه به گوش میرسد. انگار خانه هم منتظر است، مثل من. انگار دیوارهای کاهگلیِ اینجا، هنوز بوی حضورِ پسرها را در حافظهٔ متخلخلشان نگه داشتهاند.
گاهی دلم میخواهد تلفن را بردارم و بیدلیل، بیآنکه منتظرِ وصل شدنِ این خطوطِ متزلزلِ بینالمللی باشم، صدایشان را فقط برای یک لحظه در گوشم بشنوم. سهراب از آن سوی دنیا میگوید که هوا بارانی است و علیرضا در تهران، میانِ صدای چکش و آهنِ کارگاه، کلماتش را گم میکند. میانِ ما، تنها نامهها ماندهاند که با همین انگشتهای ورمکرده و لجبازم، به سختی بر کاغذ مینشانمشان. گاهی که قلم از دستم میلغزد، فکر میکنم شاید این کلمات هم مثل خودِ ما، دارند پیر میشوند و دیگر آن صلابتِ عروضیِ سابق را ندارند.
امروز که به شاخههای درخت انار خیره شده بودم، به این فکر کردم که عمرِ ما در رفتنِ عزیزان خلاصه شده است. تو رفتهای و آنها هم، در پیِ سرنوشتِ خود، دور شدهاند. من ماندهام و این حیاط، این حوضِ فیروزهای که حالا دیگر ماهی ندارد، و این کتابهای شعری که ورق زدنشان هم برای دستهایم رنجی شیرین است. حافظ میگوید: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»، اما دلم برای آن عشقِ ملموس، برای آن عطرِ نانِ داغ و صدای خندهٔ ناهنگامِ یک کودک در راهرو، سخت تنگ است.
چشمهایم را میبندم و سعی میکنم صدایشان را در هیاهوی بازارِ کرمان پیدا کنم. اما بازار، فقط صدای مسگرهاست و غبارِ خشکِ کویر. شب که میشود، ماه بر لبهٔ دیوار میافتد و من در آینه، زنی را میبینم که دیگر با آن دبیرِ ادبیاتِ باصلابتِ سالهای دور تفاوت دارد. حالا من، زنی هستم که تمامِ هستیاش در یک قلمدانِ خاتم و چند نامهٔ نانوشته خلاصه شده است. محسن، اگر روزی این کلمات به دستِ کسی رسید که نامِ «مادر» را بر پیشانی دارد، بگو که این خشتهای سرد، هنوز گرمایِ رفتنِ آنها را در دلِ خود پنهان کردهاند.
ای دوست که از حالِ من و خانهٔ مایی
تنها تو از این غربتِ ما باخبری، آه
این خانه که سرشار ز آوازِ پسر بود
حالا شده یک دخمه و یک حوض و تو در راه
امشب، انارِ رسیدهٔ شاخهٔ پایین را چیدم. ترک خورده بود، درست مثل دلی که سالهاست در انتظارِ بازگشتِ مسافرانش، صبر پیشه کرده است. دانه دانه بر ظرفِ مسیام ریختم و فکر کردم که فاصله، تنها جغرافیا نیست؛ فاصله، همین تکرارِ روزمرگیهایی است که دیگر کسی نیست تا آنها را با من قسمت کند.
Comments 1
بهزاد نخجوانی19 October 2026 at 13:03 UTCواژههایتان بوی کاهگلِ خیسخورده زیر باران را میدهد. اینکه دیوارها خاطرهی عزیزان را در تخلخلِ خود حفظ میکنند، حقیقتیست که در هیچ کتابِ صحافیشدهای یافت نمیشود. دلتنگی شما، همانقدر که تلخ است، به همان اندازه ستودنیست. 🕯️
Log in to like or comment. Log in