طعم گس خرمالو و هندسهٔ تنهایی
Sima Vafadari · · 2 min read
عزیزِ دور، امروز در بازارِ محله، بساط خرمالوهایی را دیدم که با آن رنگِ نارنجیِ تند و پوستِ نازکشان، در سرمای گزندهٔ مونترال وصلهای ناهمگون به نظر میرسیدند. یکی را برداشتم؛ نرم بود، درست مثل همان خرمالوهایی که پدرم در حیاطِ اصفهان، لای روزنامه میپیچید تا زیرِ پلههای تاریکِ مطبخ برسند. اینجا، در این آپارتمانِ طبقهٔ سوم که بوی کاغذِ کهنه و چای لاهیجان در درزِ پردههایش نفوذ کرده، آشپزخانه برای من نه جای پختوپز، که نوعی آزمایشگاهِ حافظه است.
گاهی فکر میکنم ما مهاجرها، وطن را نه در پاسپورتهای باطلشده، بلکه در تهدیگِ زعفرانی و عطرِ تندِ شنبلیله با خود حمل میکنیم. چند شب پیش، سعی کردم خورشِ آلو اسفناج درست کنم؛ همانطوری که مادرم با وسواسِ یک زرگر، پیازها را تا رسیدن به رنگِ عسلیِ دقیق سرخ میکرد. اما اینجا، وقتی حرارتِ اجاقگازِ برقی با آن المنتهای بیروحش بالا میرود، چیزی کم است. انگار مولکولهای عطر در هوای سنگینِ کبک، راهِ خانه را گم میکنند. قاشق را که به دهان بردم، طعمِ ملال میداد؛ طعمِ شکافی میانِ آنچه بودم و آنچه اکنون در این سکوتِ برفی هستم.
ترجمه هم برای من شبیه همین آشپزی در غربت است. وقتی میخواهم شعری از فروغ را به انگلیسی برگردانم، حس میکنم دارم سعی میکنم عطرِ نانِ سنگکِ تازه را در یک ظرفِ شیشهایِ دربسته به کسی نشان بدهم. کلمات در زبانِ مقصد، سفت و صلب میشوند، مثل کرهٔ سردی که روی نان وا نمیرود. «دلتنگی» در فارسی عمقی دارد که «Homesickness» حتی به لایههای سطحیاش هم نمیرسد. یکی از اینها بوی خاکِ بارانخورده میدهد و دیگری بوی ایستگاههای قطار و چمدانهای فلزی.
شانزده سال گذشته است و من هنوز وقتی میخواهم پیاز خرد کنم، ناخودآگاه به یادِ آن عصرِ جمعهای میافتم که در اصفهان، زیرِ سایهٔ بیدهای لرزان، ناهار میخوردیم و دنیا به همان سفرهٔ قلمکار محدود میشد. حالا سفرهٔ من کوچک شده، به اندازهٔ یک میزِ کار که گوشهاش لغتنامههای قطور روی هم تلنبار شدهاند. گاهی از خودم میپرسم آیا این اصرارِ من برای چاپِ آثارِ جستارنویسانِ خاورمیانه، تلاشی برای ساختنِ یک آشپزخانهٔ بزرگتر نیست؟ جایی که بشود کلمات را جوشاند، دم کرد و طعمِ گسِ حقیقت را به زبانی دیگر چشاند.
برف شروع به باریدن کرده است؛ دانههای ریز و بیصدا که روی لبهٔ پنجره مینشینند. خرمالو را روی میز گذاشتهام. میگذارم بماند تا کاملاً برسد، تا شاید فردا که آن را میبرم، تلخیِ این زبانِ غریبه برای لحظهای از گلویم پایین برود و جایش را به آن شیرینیِ آشنا و گسِ کودکی بدهد. کلمات هم مثل میوهها، زمان میخواهند تا برسند؛ تا از خامیِ ترجمه به پختگیِ معنا برسند. فعلاً، میانِ این قفسههای کتاب، من تنها مترجمِ روایحِ گمشدهام.
Comments 1
مسعود افشار20 October 2026 at 19:09 UTCدخترم، از خرمالویِ رسیده و غربتِ «دلتنگی» گفتی و من بیاختیار به یاد فرزندانم افتادم که در همان خاکِ سرد، طعمِ وطن را در عطرِ زعفران میجویند. راستی که کلماتِ ما در ترجمه، چونان اناری هستند که دانههایش زیرِ فشارِ غریب، رنگ و رمق میبازند؛ زبانِ مادری، یگانه پناهِ این بینشانی است.
Log in to like or comment. Log in